|
تمام راه ها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم . به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم آشیان کردی و بر تارو پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی.پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است.و من در انتهای غروب نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند. کوه با نخستین سنگ ها شکل می گیرد.طولانی ترین راه ها با اولین قدم آغاز می شوند و با نخستین درد. اما من با اولین نگاه تو آغاز شدم. پس ای روح سبز باران در امتداد رگ های خشکیده ام ببار. باور کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد و با یاری دستان تو گلها نسیم روحبخش یاد تو را در وجودم زمزمه می کنند.ای کاش که می توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاری سازم و این مردم را به شهری از شهر های محبت می بردم تا ببینند خورشیدشان کجاست و یاری ام کنند. عزیزم:وقتی امید و یاس با هم برابر باشند زندگی چه معنایی دارد،چه لذتی خواهد داشت؟ورق که سیاه باشد،قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست. چه بگویم و چه بنویسم که کلمات گنجایش بیان محبت تو را ندارد و من به سوی هر کلمه ای که می روم از دستانم می گریزد. ولی با این همه همین کلمات شکسته بسته را کنار هم می گذارم و امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاسگزار باشم. قصه دلدادگی همیشه بود و هست ، اصلا نبودنش بی معناست ، دلداده بودن هنره ، اما افسوس که همه ی ما به جای دلدادگی سرسپرده می شیم ، سرسپرده ی افراد فانی ، اما سرسپردگی در حضور ناشناختنی به دلدادگی ختم میشه و نهایتا دنیای زیبای سادگی و عاشقی و ... دیوانگی !! + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 9:27 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 11:30 توسط مـــــــریـــــم |
یار مهربان .... می خواهم برایت بگویم ، از دلتنگیهایم ، از شیرینی نگاهت ، از بوسه عشقت بر دستان پینه بسته روزگار . کولاک من ، ای که آغوش محبت را به سویم باز کردی و مرا سوار بر قطار شادی ها کردی و با هم دست در دست یاس های وحشی ، غزل «وفا» سرودیم تا هزاران فرسنگ را برای دیدار هم با شادی بگذرانیم . چقدر دل صبورم برای دیدارت بی تابی می کند و لحظه لحظه ی انتظار را برای دیدن نگاهت قاب می گیرم و تپش قلب ثانیه ها را گواه می گیرم که فقط با بودنت آرامم دلتنگ توام ..... دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود. قصه یک انسان .... تو مرا می فهمی من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل از برای گفتنت باید که مولانا شوم . من اصلا غمگین نیستم ، چرا اینجوری فکر می کنین ؟!!! + نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:22 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 9:20 توسط مـــــــریـــــم |
هنوز جای پات رو قلبمه هنوزداغی که رو سینه ام گذاشتی سرد نشده هنوز آخرین لبخندتلخت از جلوی چشام پاک نشده هنوز نتونستم فراموشت کنم اما این رو می دونستی که همه اونا کمرنگ شدن کافیه یه موج کوچیک بیادتا رد پاتو پاک کنه کافیه یه نسیم کوچیک بوزدتا اون داغ را سرد کنه وکافیه یک اشک شوق ببینم تا لبخند را از جلوچشام پاک کنم فقط می مونه جای اون داغ. خوابیدی رو بال موج ها کاش بودم کنارت تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم براهت دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی روزگار مارو جدا کردیه غروب توی جوونی دل من هواتو کرده کاش می شد تو رو ببینم کاش می شدتو خواب دوباره دست سردتو بگیرم می خوام بگم از اون روزاکه دست تو ی دست چه خوش بودیم با رفیق ها آرزوهامون شکست به سختی ومشکلات جلودارمان نبود لحظه ها تند میگذشت زیر گنبدکبود + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 10:25 توسط مـــــــریـــــم |
نفرین به اون کسایی که رو دلا پا می ذارن تا که می ببنن عاشقی میرن وتنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین رحم ومروت ندارن + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:26 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:12 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 11:2 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 11:21 توسط مـــــــریـــــم |
اسبی هستم وبه همه جا می روم در قلبمو باز می کنم وتو را در قلبم جای می دهم با هم سفر می کنیم به جاهای دور همیشه با تو در غمها وشادیهایت شریک می باشم تو را همچون گل رنگین کمان مشاهده می کنم عشقها ومحبتهایت مثل برگ از درخت می ریزد آنها را جمع می کنم ومی کارم تا محبتها بیشتر شود تو مر وارید عشقی ودر دلم جا گرفته ای مهربانی را به خاطر تو وتو را به خاطر مهربانیت دوست دارم + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 10:36 توسط مـــــــریـــــم |
اسب سرکش ذهنم لحظاتی رام میشودتا زیباترین سخنان را از اعماق قلبم بیابم ولی قلبم عاجز از این همه زیباییست به آسمان می نگرم تا شاید از دل ابرهاسخن زیبایی بشنوم ناگاه حس می کنم که خورشی تمام ذرات وجودش را به عشق میان من وتو هدیه می کند آری عشق میان من وتو شاهدیست که از دل به کینه ما سخن می گو ید.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 10:17 توسط مـــــــریـــــم |
دوست عزیزم بیا با کاروان عمربه سفر زندگی برویم چمدانها را ببندیم وپاسپورت دوستی را ضمیمه قلبمان کنیم .بیا تا ویزای خوشبختی بگیریم و در هواپیمای ثانیه بر صندلی صبر تکیه زنیم وکمر بند علم را محکم به دور کمرمان ببندیم بیا تا هنوز به مقصدنرسیده ایم یکبار دیگرکتاب عشق وتجربه را دوره کنیم تا در فرودگاه سرنوشت زیر دست وپا لگد کوب نشویم. ننشسته یکبار دیگر چمدان اعمالمان رابگردیم تا هنگام بررسی گناهی در آن نباشد + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 9:12 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 11:37 توسط مـــــــریـــــم |
عشـــــــــــــــــــــــــــــــق چشم وقتی قشنگه که توش اشک باشه اشک وقتی قشنگه که توش عشق باشه عشق وقتی قشنگه که مال تو باشه تو وقتی قشنگی که مال من باشی + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 9:22 توسط مـــــــریـــــم |
زندگی قشنگه اگه برای تــــــــــو باشه
مرگ قشنگه اگر برای تـــــــــــو باشه دلتنگی قشنگه اگه برا برای تــــــــــو باشه من قشنگم اگه با تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو باشم اماتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوهر جور باشی قشنگی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 8:56 توسط مـــــــریـــــم |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 11:39 توسط مـــــــریـــــم |
آدماي عاشق? چشماشمن بستس نميشه فهميد چي تو کلشون مي گذره! قصه ي اولين عشق و عاشقي! يه دروغ بزرگه ازش نپرسي بهتره! شل هي! جدايي خيلي سخته! اين و تو نمي فهمي. اما حد اقل سعي کن درک کني... + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 11:37 توسط مـــــــریـــــم |
|
| ||||||